برشی از کتاب

    

مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادن گل های باغچه، به عادت آب دادن گل های باغچه تبدیل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نو کردن خواستنیی ست که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن. تازگی، ذات عشق است، و طراوت، بافت عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟

           

کیفیت زندگی شما را دو چیز تعیین می کند: کتابهایی که می‌خوانید و انسانهایی که ملاقات می‌کنید.
 مک لوهان

جملات الهام بخش

                                      

برشی از کتاب

                               

وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم پشت شیشه . محو تو . اخ که گاهی پایین چه قدر بهتر از بالاست ! تو نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام . تو ان پایین مثل یک حجم ابی می درخشیدی و من به هر چه رنگ ابی بود حسودی ام می شد ………..
و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام .

تازه های نشریات

   

تازه های نشریات کودک

 

«کتاب بازی» را به کودک آموزش دهیم

                                  

برخی دلایل گسترش نیافتن فرهنگ مطالعه عبارت اند از:

نبود جایگاه خوب و مناسب برای کتاب در خانواده؛ نداشتن وقت و انرژی و برنامه ویژه برای مطالعه در خانواده؛ بی توجهی به علایق کودکان؛ هزینه نکردن برای کتاب به دلایل اقتصادی؛ بی توجهی به کتاب و کتابخوانی در مدارس.

 

چه باید کرد؟

شیوه هایی برای ایجاد و پرورش عادت و انگیزه مطالعه در کودکان  و نوجوانان وجود دارد، که مؤثر شناخته شده اند.برخی از این شیوه ها عبارت اند از:

1- قصه گویی : کمتر کودکی می تواند در برابر کلمات جذاب «یکی بود یکی نبود» و «روزی روزگاری» مقاومت کند و سراپا گوش نشود.

2- تماشا: تماشای کتاب برای بچه های کوچک بسیار ارزشمند است. اگر عکس های کتاب برای آنها توضیح داده شود ( لغت همراه عکس) کمک بزرگی به فهم کلمات و معانی آنها می کند.

3- کتاب به عنوان هدیه:اطرافیان می توانند به عنوان جایزه و تشویق ، به کودکان کتاب هدیه دهند یا به آنها کمک کنند تا کتابی به عنوان هدیه تولد و یا تشکر برای دوستانشان انتخاب کنند.

4- آشنا کردن کودکان با بزرگان ادب و هنر:سالروز تولد بزرگان علم و ادب، فرصت خوبی برای آشنایی با دنیای ادبیات است. مادری می گفت من هر سال روز تولد سعدی ، حافظ ، فردوسی  و مولوی  را با دادن کتاب به فرزندانم جشن می گیرم. چنین کاری موجب می شود، آنها با فرهیختگان آشنا شوند و به خواندن آثارشان در آینده رغبت نشان دهند.

5- بحث و گفتگو:با بحث و گفتگو درباره ی کتابی خاص، می توان دیدی انتقادی و نکته بین در کودکان به وجود آورد. در چنین وضعیتی، کودکان نظرات خود را درباره کتاب می گویند، درباره شخصیت ها اظهار نظر می کنند و احیاناً دنباله داستان را به نحوی که خود صلاح می دانند، تمام می کنند.

6- بازی و مسابقه: بازی  ها و مسابقات مربوط به کتاب می تواند بی علاقه ترین کودکان را هم بر سر شوق آورد. مانند مسابقه چه کسی کتاب بیشتری خوانده است؟ یا مسابقه بیست سؤالی درباره ی کتاب هایی که جنبه معمایی دارند، از روش های جذب کودکان به مطالعه محسوب می شود.

7- طبیعت:یک روش خوب برای شروع مطالعه، استفاده از کتاب هایی درباره طبیعت و دنیای اطراف است؛ مانند معرفی پرندگان، حشرات، درختان، برگ ها، حیوانات و شناخت بناهای تاریخی و آشنا کردن کودکان با زندگانی قهرمانان.

و دیگر راه ها:از دیگر راهکارهای گسترش فرهنگ مطالعه، آشنایی و بازدید از نمایشگاه های کتاب  و      کتابخانه ها، همکاری بین والدین و مدرسه، والدین و کتابخانه ها، خوشرویی کتابدارها در زمان مراجعه کودکان، مشترک شدن در مجلات، دایر کردن کلاس های داستان نویسی، ایجاد برنامه های کتابخوانی و معرفی کتاب در صدا و سیماست.

 

 

اگر هر شب به جای تماشای تلویزیون،

"فقط پانزده دقیقه" مطالعه کنید...

سالی حدود پانزده  کتاب  را می خوانید.

اگر روزی پانزده دقیقه ادبیات کلاسیک بخوانید...

در مدت هفت سال، صد کتاب بزرگ ادبیات کلاسیک را خوانده اید!

اینگونه تبدیل به یکی از باسوادترین افراد نسل خود خواهید شد.

با "تنها پانزده دقیقه در روز!

برایان تریسی

برشی از کتاب

نامه بیست و سوم

زندگی بدون روزهای بد نمیشود,بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.اما روزهای بد,همچون برگهای پاییزی ,باور کن که شتابان فرو می ریزند,و در زیر پاهای تو,اگر بخواهی, استخوان میشکنند,و درخت استوار و مقاوم برجای میماند.
عزیز من,برگهای پاییزی بی شک,به تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت,سهمی از یاد نرفتنی دارند...

حدیث هفته

                           

جملات الهام بخش

      

برشی از کتاب

شازده کوچولو به سیاره دوم رفت. آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی میکرد.
بعد از ملاقاتی کوتاه, شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند. 
اما فرمانروا که دلش می‌خواست او را نگه دارد گفت:
نرو, تورا وزیر دادگستری می کنیم.

شازده کوچولو گفت: اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم 
فروانروا گفت: 
خب, خودت را محاکمه کن!
این سخت‌ترین کار دنیاست! اینکه بتونی درباره خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت رو محاکمه کنی...

هفته تربیت بندی و ورزش کرامی باد

سالروز شهادت امام حسن مجتبی(ع)تسلیت باد.

      

 

         

برشی از کتاب

   

به خاطر عشق است که فداکاری میکنم .به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرستم .به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم....

برشی از کتاب

      

بابا لنگ دراز یک داستان عاشقانه است با مضامینی همچون بخشندگی، امید به زندگی، دوستی، مهربانی و… .

قهرمان داستان، دختر خندان و پرانرژی، یعنی جودی از خلال نامه‌هایی که برای بابا لنگ دراز می‌نویسد، او را در جریان جزئیات زندگی و روند تحصیلش قرار می‌دهد. ما با خواندن این نامه‌ها در شادی کوچک جودی، شیطنت‌ها و حتی دلتنگی‌هایش سهیم می‌شویم و همراه با جودی دیدن و شناختن بابا لنگ دراز را انتظار می‌کشیم. 

بخش‌هایی از کتاب

 

خوشی‌های بزرگ زیاد مهم نیست، مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد. باباجون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کردم و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت، بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد. من می‌خواهم بعد از این، زندگی فشرده بکنم و هر ثانیه از زندگی‌ام را خوش باشم. می‌خواهم وقتی خوش هستم بدانم که خوش هستم.

 

بابا لنگ دراز عزیز، شما کجا هستید؟ شما را به خدا به یاد من باشید. من خیلی تنها هستم و دلم می‌خواهد یک نفر به یاد من باشد. آه بابا کاش شما را می‌شناختم، آن‌وقت هرگاه یکی از ما غمگین بود، یکدیگر را دلداری می‌دادیم. گمان نمی‌‌کنم بتوانم بیش از این در لاک ویلو بمانم. خیال دارم از اینجا بروم. من بیماری تنهایی دارم و تشنه خانواده هستم.

بابا لنگ دراز عزیزم از تو آموختم زندگی چیزهایی نیست که جمع میکنیم زندگی قلبهایی است که جذب میکنیم.

 

کلمات قصار آموزنده

                            

 

بدون شرح

برشی از کتاب

                                      زمان آدمها را دگرگون می کند
اما تصویری را که از آنها داریم ثابت نگه می دارد.
هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها وثبات خاطره نیست...

مارسل پروست
در_جستجوی_زمان_از_دست_رفته        

جملات الهام بخش

محمدنجیب/اندونزی

کتاب: خدا بود و دیگر هیچ نبود…

                         

مؤلف: مصطفی چمران

گردآورنده: مهدی چمران

ناشر: بنیاد شهید چمران و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی (سازمان چاپ و انتشارات)

قبل از مطالعۀ هر سرگذشتی باید صاحب آن سرگذشت را شناخت. در این کتاب نیز گردآورنده در قسمتی از مقدمه، خلاصه‌ای از زندگانی شهید مصطفی چمران را آورده و او را این‌گونه معرفی می‌کند:

«زندگی حماسه آفرین و پر فراز و نشیب دکتر مصطفی چمران از مقاطعی بسیار گوناگون و حساس شکل گرفته است… این مقاطع با هم بسیار متفاوتند؛ ولی آنچه که همۀ این ادوار را به هم مرتبط می‌کند، خط فکری او، اعتقاد خالصانه و شیدایی او برای تکامل روح انسانی، اوج گرفتن از این دنیای خاکی، وصول به معشوق و لقای حق بوده است. او لحظه‌ای آرام نداشته است. خود را وقف خدمت به خلق و جهاد در راه خدا نموده و از هیچ‌کس و هیچ چیز، جز خدای تعالی، انتظار، ترس و باکی نداشت. سراپا عشق بود، محبت بود، شور بود، تلاش خالصانه بود، مبارزه بود، خودسازی بود، انسان سازی بود… و بالأخره شهادت بود.»

پس از مقدمه، مجموعه دست نگاشته‌های تاریخ‌دار دکتر مصطفی چمران آمده که در طول سالیان دراز دربارۀ مطالب مختلف و در نقاط گوناگون نوشته شده است. نوشته‌های آن شهید بزرگوار بسیار پر شور و صادقانه است. او گاه خداوند را و گاه نفس خویش را مخاطب قرار می‌دهد. اولین قسمت این مجموعه، مربوط به یادداشت‌های آمریکا است که با عنوان «من تصمیم دارم که از این به بعد آدم خوبی باشم» شروع می‌گردد.

در قسمت بعدی، یادداشت‌های لبنان درج شده است که بخش اعظم این کتاب را در بر دارد و در انتهای آنها، یادداشت‌های ایران گرد آمده است. آخرین یادداشتِ مربوط به این قسمت، با عنوان «پیام دکتر چمران به ملت ایران» در ۲۶ مرداد ۱۳۵۸ به پایان می‌رسد.

بریده‌ای از کتاب:

نوامبر ۱۹۷۲

ای درد! اگر تو نمایندۀ خدایی که برای آزمایش من قدم به زمین گذاشته‌ای، تو را می پرستم! تو را در آغوش می‌کشم و هیچ‌گاه شکوه نمی‌کنم.

برشی از کتاب

                                   

ماهی سیاه کوچولو گفت: نه مادر، من دیگر از این گردش‌ها خسته شده‌ام، می‌خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.

ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرف‌ها را به ماهی کوچولو یاد داده، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیز‌ها هم از این و آن یاد گرفته‌ام؛ مثلا این را فهمیده‌ام که بیشتر ماهی‌ها، موقع پیری شکایت می‌کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده‌اند. دایم ناله و نفرین می‌کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می‌خواهم بدانم که،

راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد؟...! 

 

 

معرفی مبتکر خط بریل

                                   

مبتکر خط کنونی بریل ،فردی به نام لویی بریل بود او در روز ۱۴ ژانویه سال ۱۸۰۹ در پاریس به دنیا آمد او از همان کودکی نابینا شد،پدر او در کارگاهش افسار و دهنه می ساخت و لویی کوچک سخت سعی می کرد از پدرش تقلید کند پس یک روز درفش که در دستان لویی بود لغزید و بر چشمان او فرو رفت چشم لویی عفونت کرد و عفونت دو کره چشم را فرا گرفت و لویی نابینا شد.                           

لویی احتیاج داشت شیوه های جدید را برای یاد گرفتن در پیش به گیرد.چند سال به یک مدرسه معمولی رفت اما نمی توانست همه چیز را از راه گوش دادن بیاموزد.

وقتی ۱۰ ساله شد یک بورس تحصیلی از “موسسه سلطنتی نابینایان پاریس ” راه جدید را به روی او گشود.در کتابخانه آنجا ۱۴ جلد کتاب بزرگ حجیم با الفبای برجسته چاپ شده بود که لویی ان را مطالعه کرد.

در سال ۱۸۲۱ کهنه سربازی به نام شارل باربیه از مدرسه دیدن کرد باربیه خطی را به نام “شب نویسی” اختراع کرده بود.

خط او از ۱۲ نقطه برجسته تشکیل شده بود که اطلاعات خط مقدم را در تاریکی شب بدون انکه کلامی بین افراد رد و بدل شود در اختیار سربازان می گذارد،لویی ۱۲ نقطه باربیه را به ۶ نقطه تقلیل داد. اولین کتاب بریل هنگامی که وی تنها ۲۰ سال داشت منتشر شد.

لوی در سال ۱۸۳۷ علامت های دیگری را در زمینه موسیقی و ریاضیات به خط خود افزود و بعد از مرگ لویی هنگامی که یک گروه انگلیسی در سال ۱۸۶۸ از موسسه بازدید می کردند ابتکار لویی را کشف و ترویج دادند و درنتیجه این خط به نام خط بریل نام گذاری شد.

ادامه نوشته

شهادت حضرت رقیه(س) تسلیت باد

فرا رسیدن روز جهانی نابینایان (عصای سفید)، گرامی باد.

جملات الهام بخش

                                 

معرفی کتاب "شب و قلندر "

               شب و قلندر                      

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، علیرضا مختارپور دبیرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در یادداشتی که روزنامه جام‌جم در روز شنبه بیست و یکم مهرماه منتشر کرده، رمان «شب و قلندر» نوشته منیژه آرمین را برای علاقه‌مندان کتاب معرفی کرده است.

متن کامل این یادداشت به شرح زیر است:

شب و قلندر

رمان‌های تاریخی که معمولا با اشاره یا استناد به حوادث تاریخی مقطعی از روزگار گذشته یا معاصر هر ملتی خلق می‌شوند غالبا مورد استقبال و توجه خاص مخاطبان قرار گرفته‌اند. خانم منیژه آرمین که تحصیلکرده مشاوره و نیز مجسمه سازی است و علاوه بر فعالیت‌های هنری، نویسندهٔ آثار متعددی از جمله «ای کاش گل سرخ نبود»، «بوی خاک»، «شباویز» و ... می‌باشد.

رمان «شب و قلندر» از آثار خواندنی این نویسنده ارزشمند است که به دوران مشروطه (اواخر قاجار) مربوط می‌شود. این رمان بخش اول از چهارگانه‌ای است. بخش دوم آن با نام «شباویز» تا اوایل سلطنت پهلوی اول و بخش سوم با نام «۱۶ سال» مربوط به دوران رضاخان (پهلوی اول) منتشر شده و جلد چهارم آن با نام «کوروش آسوده بخواب» مربوط به دوران پهلوی دوم در دست تالیف می‌باشد.

رمان «شب و قلندر» حکایت شیفتگی افراسیاب رئیس راهزنان سرخ کوه به زنی است که به ناگاه از تصویر قالیچه قدیمی و سحرآمیز بیرون می‌آید و سخنان او افراسیاب را از راهزنی به حیرانی و گوشه‌نشینی می‌کشاند و در این گفتگو با نقش قالیچه به دوران کودکی‌اش سفر می‌کند و سپس در حال و هوایی ممزوج از واقعیت و افسانه شخصیت او دچار تحول و تغییر شده و مسیر تازه‌ای را در زندگی پیش می‌گیرد.

تسلط نویسنده بر هنرهای مختلف، رمان شب و قلندر را به مجموعه‌ای از بیان هنرهای مختلف از کاشی‌کاری و سفالگری و آوازهای محلی گرفته یا آداب و رسوم محلی، شادمانی‌ها و عزاداری‌ها و اشارات و ارجاعات فراوان به حوادث و شخصیت‌های محلی افسانه‌ای و واقعی که با هنرمندی تمام کنار هم چیده‌ شده تبدیل کرده که تصویری زیبا، بدیع و کتابی خواندنی و در عین حال بیانگر دورانی از تاریخ این سرزمین کهن را در مقابل دیدگان خواننده قرار داده‌است.

بخشی از این کتاب:

{چشمهای زن، زیر پیشانی‌بند مرواریدنشان، که تا ابروان سیاه پیوسته‌اش می‌رسید، پر رمز و راز به‌نظر می‌آمد. در نگاهش رازی بود که هر دم به رنگی در می‌آمد. گاه شراره‌های کینه و انتقام از آن زبانه می‌کشید و زمانی سرشار از محبت بود. افراسیاب، دلش خواست گل سرخی به او بدهد. شنیده ‌بود گل سرخ نشانهٔ عشق و دلدادگی است. این را از بابا شمس‌الدین شنیده‌ بود. اگر او زنده بود، حتماً از این ماجرا سر درمی‌آورد؛ از این زخم کهنه که همیشه در قلب او بوده.

افراسیاب با خود گفت: «چرا من!؟ چرا من اولین نفری باشم که پیمان رفیقان شکسته‌ام؟ اگر بمیرم بهتر است تا این راز را فاش کنم. اگر آنها بدانند، دیگر حرمتی در میانشان نخواهم داشت.» و چهرهٔ یکایک مردانی را در نظر آورد که هم‌پیمان شده‌بودند تا هیچ زنی را به حلقهٔ مودّت خویش راه ندهند؛ مردانی که همانند او کینه‌های بزرگ جای هر محبتی را در قلبشان پر کرده بود! چگونه می‌توانست اعتراف کند که حلقه را شکسته و به راهِ دل رفته؟

صدا همچنان می‌آمد و او را به یاد لالایی مادر می‌انداخت؛ یاد کودکی فراموش‌شده‌اش. از کودکی برایش چه مانده‌ بود جز خاطره‌ای و نامی.

تصویر مادر روز به روز کمرنگ‌تر می‌شد تا این زن آمد و با نگاه آشنایش، که پرتوی سحرآمیز داشت، تصویر مادر را برای او زنده کرد.

                                                                                    

ولادت امام محمد باقر(ع)گرامی باد

حدیث هفته