برشی از کتاب
لابد چون مدتى در ایران مانده بود، حرف حساب از مغزش تبخیر شده. (ثریا در اغما – صفحه ۱۳۰)
بعد از یک حد بدبختى، یا یک حد خوشبختى، همه مثل هم مىشوند و آدم نمىتواند هیچ چیز را درست تشخیص بدهد. معلوم نیست کى بد است و کى خوب است… چون همه مثل هماند. (ثریا در اغما – صفحه ۱۳۸)
به خاطر شب آخرهفته، ترافیک خیلى سنگین است و به نظر مىرسد مردم دنیا از هر طرف مىریزند توى پاریس. پاریس براى همه آخرِ خط است. هرکس خسته و مانده و رانده است و هرجا هست آخر مىآید اینجا. هیچ کس از پاریس اگر عقل داشت هیچ جا نمىرود. فقط منم که ناشناس در غروب از پاریس محو مىشوم. دلم مىخواهد لیلا آزاده با ما بود. (ثریا در اغما – صفحه ۱۴۲)
پاریس مامن سنتى و تاریخى ناراضیان تاریخ بشر است. (ثریا در اغما – صفحه ۱۷۵)
من دلم میخواهد هوار بزنم. زندگى ساده و خوب فرانسه. گهواره و گور دانش و ادب. فردا که جمعه باشد ما مىرویم بوردو. آنقدر زندگى مىکنیم تا بمیریم. در آبادانِ شما، بچهها آنقدر مىمیرند تا زندگى کنند. (ثریا در اغما – صفحه ۱۹۲)
اصل این حقیقت ایمان است، که بزرگترین و آخرین حقیقت هم هست – و فقط چشم جهان آن را مىبیند، آنهایى که این حقیقت را نمىبینند، در یک اغماى ابدى از هستى و همه چیزش هستند. (ثریا در اغما – صفحه ۲۲۳)
هیچى احمقانهتر از این نیست که آدم بخواهد توى تلفن به یک نفر بگوید دوستت دارم و طرف بگوید چى گفتى؟ صدا نمیاد! (ثریا در اغما – صفحه ۳۷۰)
زندگى ساده است. تو را از شکم مادر مىآورند اینجا. به تو انید و عظمت دنیا را نشان مىدهند. بعد توى دهانت مىزنند، همه چیز را از دستت مىگیرند و مىگذارند مغزت در کوما متوقف شود، صفر. انصاف نیست. (ثریا در اغما – صفحه ۳۷۰)