شرایط عضویت در کتابخانه عمومی شهید باهنر

    

 

               مدارك لازم براي عضویت:

 

1-تكميل فرم تقاضای عضویت

2-  ارائه يك قطعه عكس 4×3

3- ارائه كارت شناسايي معتبر

 4- پرداخت حق عضويت سالانه

 5- پرداخت هزينه صدور كارت 

 

موارد مشمول تخفیف صد در صد (کاملاً رایگان)

موارد مشمول تخفیف نیم بها (50 درصد تخفیف)

ادامه نوشته

معرفی کتاب "قصه های شب های چله"

قصّه‌های شب‌های چلّه

نویسنده: الهام ابراهیمی

تصویرگر: آناهیتا تیموریان

انتشارات: سروش، دورة سه‌جلدی

«گرمابخش شب‌های بلند یلدا»

یادش به خیر؛ یلدا می‌آمد و پای کرسی گرم مهربانی، همراه قصّه‌های شیرین مادر بزرگ، تنها دقیقه‌ای زودتر به شب می‌رسیدیم؛ اما آرامشی دوچندان را تجربه می‌کردیم. بزرگ‌تر هم که شدیم؛ یک یلدا را حق کودکی داشتیم و مجال می‌یافتیم یک دل سیر، مهمان دنیای قصه‌های کودکانة چلّه‌ شویم و با پر خیال به آسمان زیبا و مصفّای افسانه‌ها پرواز کنیم.

شب‌های چلّه و خاطراتش تا ابد در یاد و قلب ما جاوید است؛ گرچه دنیای دود و ماشین و بخاری گازی؛ طعم گرم و دلنشین کرسی در کنار قصّه‌های مادر بزرگ مهربان را از یاد زمستان‌هایمان بُرد.

«قصّه‌های شب‌های چلّه»، مجموعه‌ای ۳ جلدی است که در هر جلد سه داستان افسانه‌ای کوتاه خواندنی و شنیدنی نقل شده است: «همسایة فقیر و همسایة ثروتمند»، «غول و ماهیگیر»، «به دنبال بخت» داستان‌هایی است که در جلد اول این مجموعه می‌خوانیم. ماجراهای «مرد خسیس»، «غلام تنبل»، «گنج واقعی» را در جلد دوم این مجموعه‌داستان دنبال می‌کنیم و با داستان «مرد زیرک و چاه خداداد»، «پهلوان ترسو» و «ملک و شاهین» در جلد سوم این داستان‌های جذّاب آشنا می‌شویم.

رنگ‌آمیزی خیال‌انگیز و تصاویر ساده و در عین حال جذّاب کتاب، علاوه بر تناسب با مضامین هر قصّه، یادآور خیال‌پردازی‌های کودکانه‌ای است که هنگام شنیدن داستان‌های مادربزرگ‌ها در ذهنمان نقش می‌بست.

اگر برای یلدای پیش‌رو و یلداهای آینده، مایلید نقش دوست‌داشتنی قصّه‌گوی چلّه را ایفا کنید؛ این مجموعه‌داستان موجود در بستة ‌فرهنگی «کتاب‌خوان آذرماه» را از دست ندهید.

شب یلدا مبارک

معرفی  و جمع خوانی کتاب "کاش تو را می دیدم "

معرفی و جمع خوانی کتاب "کاش تو را می دیدم" با حضور اعضای فعال  در کتابخانه عمومی شهید باهنر مورخ 97/9/27برگزار شد.

معرفی کتاب "صحیفه سجادیه" در مدرسه تیزهوشان

معرفی و جمع خوانی کتاب" آفتاب غریب"

معرفی و جمع خوانی کتاب "آفتاب غریب" با حضور اعضای فعال  نوجوان در کتابخانه عمومی شهید باهنر برگزار شد.

جملات الهام بخش

السلام علیک یا فاطمة المعصومه سلام الله علیها

برشی از کتاب

یک گلوله برف را نمی توان به یک لحظه آب کرد

حد زمانی معینی هست که هرقدر هم که بر مقدار حرارت بیفزاییم برف تندتر از آن آب نمی شود

به عکس. هر قدر بر مقدار حرارت افزوده شود برف باقی مانده سخت تر می شود.
                                 
انسان برای سعادت خلق شده است

و خوشبختی در وجود او نهفته. و خارج از او نیست

خوشبختی در ارضای نیازهای طبیعی و بشری است

و تمام بدبختی ها. نه از کمبود ضروریات. بلکه از زیادی آن سرچشمه می گیرد.

میلاد امام حسن عسگری مبارک باد

جملات الهام بخش

برشی از کتاب

یک هوا شکسته شده ای نادلی خان 
نادلی سر برداشت به ستار نگریست و گفت 
شکسته هِن, چرا زبانت نمیچرخد که به گویی پیر شده ام؟ 
نه پیر که نشده ای. اغراق میکنی. پیر نشده ای. 
خود تو هم پیر شده ای. زَ بِکهایت زده بیرون. شقیقه هایت هم به همچنین. 
ستار به طعنه گفت من که پیشتر پیر بودم. 
نادلی نا گیر کنایه ی حرف ستار در پی حرف خود گفت 
برای یک لقمه نان هان. نه من باور نمیکنم که آدمی مثل تو 
برای یک لقمه نان خودش را اینجور پیر و شکسته کند. 
نه تو ستارخان. اصلا نمیآید که در بند یک لقمه نان باشی. 
ستار به جواب نادلی از او پرسید؟ کی از من شنیده ای که دارم برای یک لقمه نان 
خودم را پیر میکنم؟ 
نادلی گفت نگفتم که این حرف را از تو شنیده ام. اما به نظرم اینجور میرسد. 
درست به نظرت میرسد. درست درست. من اصلا خوش ندارم خودم را برای یک لقمه نان 
پیر کنم. 
همین اما من جویایم بدانم برای چی؟ برای چی عمر تلف میکنی؟ 
این را میدانم که استخوانهای شقیقه هایت برای یک لقمه نان نیست که زده بیرون. 
اما چیزی را که نمیدانم این است که پس برای چی؟ برای چی خودت را کرده ای یک 
دوک؟ 
برای چی؟ 
ستار نیم سیگاری از جیب خود بیرون آورد و آن را بیشتاب روشن کرد. 
دودِ پُک اول را بیرون داد و گفت در واقع داری از من میپرسی که چرا و برای چه 
زندگی میکنم هان؟ 
هان همین 
ستار پرسید چرا همچو سؤالی باید به خاطر آدم خطور کند؟ 
نادلی پرسید چرا همچو سؤالی نباید به خاطر آدم خطور کند؟ 
ستار پسِ درنگی کوتاه همراه لبخندی پخته به تصدیق پرسش نادلی گفت 
راستی هم. راستی چرا نباید همچو سؤالی به خاطر آدم خطور کند؟ 
سپس آرام خندید و گفت هِ چه حرف پرتی زدم من این سؤال باید خیلی قدیمی باشد. 
خیلی کهنه و قدیمی. 
نادلی گفت نمیدانم این را نمیدانم. اما هرکسی که به هم چه سؤالی به رسد تازه او 
انگار اولین کسیست که به این سؤال رسیده. 
اقلا من خیال میکنم که آدم, هر آدمی که به هم چه گرهی بر به خورد, باید از راه 
دل خودش 
به این سؤال رسیده باشد. باید این سؤال در خود آدم پیدا شود تا برایش معنا 
داشته باشد نه اینکه از زبان دیگران شنیده باشد. 

حدیث هفته

    

25 آذر عضویت رایگان به مناسبت روز پژوهش

     

با عنایت به پیشرو داشتن تاریخ 25 آذر ماه (به مناسبت روز پژوهش)،به آگاهی می رساند روز یک شنبه عضویت رایگان در کتابخانه عمومی شهید باهنر از طریق یکی از روش های ذیل صورت خواهد پذیرفت :

1- مراجعه حضوری به کتابخانه

2-  ثبت نام از طریق سامانه مدیریت کتابخانه های عمومی کشوربه نشانی  http://www.samanpl.irو مراجعه به کتابخانه انتخاب شده و ارائه کارت ملی جهت فعال سازی حساب کاربری و دریافت کارت عضویت.

همچنین هزینه صدور کارت 5000 ریال می باشد.

منتظران ظهور

 

صبرم از کاسه دگر لبریز است                              
اگر این جمعه نیاید چه کنم؟    
                آنقدر من خجل از کار خودم
                                    اگر این جمعه بیاید چه کنم؟

جملات الهام بخش

برشی از کتاب

از عیب و ایراد های کسی که قرا است عمرت را با او سر کنی هر چه کمتر بدانی بهتر است.

در هر دلبستگی و علاقه ای هم قدردانی وجود دارد و هم خودبینی.

نفست را بگیر تا بتوانی آتشت را فوت کنی.

هر احساسی را باید تابع عقل کرد.

شخصیت های بغرنج تر قابل تامل ترند . لااقل این یک حسن را دارند.

اگر فکر آدم به سرعت خوانده شود لطفی ندارد ، حتی باعث تاسف است.

شعر خوراک عشق است.

تسلیم شدن بدون اعتقاد ، معنی اش تفاهم نیست.

نفرتی که از بین نرود ،عیب است.

در هر شخصیتی نوعی گرایش به چیزهای بد وجود دارد ، نوعی عیب و نقص مادرزاد ، که حتی با بهتر ین تعلیمات هم از بین نمی رود.

 

برشی از کتاب

پیش از هر امتحان کتبی که توی سالون می شد، خودم یک میتینگ برای بچه ها می دادم که ترس از معلم و امتحان بی جا است و باید اعتماد به نفس داشت و آقای معلم نهایت لطف را دارند و از این مزخرفات … ولی مگر حرف به گوش کسی می رفت؟ از در که وارد می شدند، چنان هجومی به گوشه های سالون می بردند که نگو! به جاهای دور از نظر. انگار پناهگاهی می جستند. و ترسان و لرزان، یک بار چنان بودند که احساس کردم اصلاً مثل این که از ترس لذت می برند. خودشان را به ترسیدن تشجیع می کردند؛ بسیار نادر بودند آن هایی که روی اولین صندلی می نشستند و کتاب هاشان را به دست خودشان به کناری می گذاشتند. اگر معلم هم نبودی یا مدیر، به راحتی می توانستی حدس بزنی که کی ها با هم قرار و مداری دارند و کدام یکی پهلو دست کدام یک خواهند نشست. از هم کمک می گرفتند، به هم پناه می بردند؛ در سایه ی همدیگر مخفی می شدند؛ یک دقیقه دیرتر دفتر و کتاب شان را از خودشان جدا می کردند! مگر می توان تنها ـ تک و تنها ـ با امتحان روبرو شد؟ یکی دو بار کوشیدم بالای دست یکی شان بایستم و ببینم چه می نویسد. ولی چنان مضطرب می شدند و دست شان چنان به لرزه می افتاد که از نوشتن باز می ماندند و تازه چه خطّی؟ چه خط هایی! … بی خود نیست که تمام اداره ها محتاج ماشین نویسند؛ نمی دانم پس این معلم خطّ شان چه می کرد؟ گرچه تقصیر او هم نبود، می شد حدس زد که قلم خودنویس های یک تومانی هم در این قضیّه بی تقصیر نیستند … گردن می کشیدند تا از روی دست هم ببینند؛ خودشان را فراموش می کردند تا چه رسد به محفوظات شان! حتّی اگر جواب سئوال را هم می دانستند باز در می ماندند. یادشان می رفت یا شک می کردند. تازه سئوال امتحان چه بود؟ ـ سه گاو جمعاً روزی فلان قدر شیر می دهند، اوّلی دو برابر دومی و دومی یک و نیم برابر سومی؛ معیّن کنید هر کدام روزی چه قدر شیر می دهند. یا وظایف کودکان نسبت به پدر و مادر. یا رودهای چین و ازین اباطیل … و چه وحشتی! می دیدم که این مردان آینده، درین کلاس ها و امتحان ها آن قدر خواهند ترسید و مغزها و اعصاب شان را آن قدر به وحشت خواهند انداخت که وقتی دیپلمه بشوند یا لیسانسیه، اصلاً آدم نوع جدیدی خواهند شد. آدمی انباشته از وحشت! انبانی از ترس و دلهره. آدم وقتی معلّم است، متوجّه این چیزها نیست. چون طرف مخاصم است. باید مدیر بود، یعنی کنار گود ایستاد و به این صف بندی هر روزه و هر ماهه ی معلم و شاگرد چشم دوخت تا دریافت که یک ورقه ی دیپلم یا لیسانس یعنی چه! یعنی تصدیق به این که صاحب این ورقه دوازده سال یا پانزده سال تمام و سالی چهار بار یا ده بار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محرّکش ترس است و ترس است و ترس!

جملات الهام بخش

معرفی کتاب "ماهک و غول سرزمین پارچه ها" از سری کتابهای  کتاب خوان آذر ماه

ماهک و غول سرزمین پارچه‌ها

نویسنده: اعظم سبحانیان

تصویرگر: ایلگار رحیمی

انتشارات به‌نشر

تعداد صفحات: ۶۳

به دنبال ملکه‌ آدم فضایی‌ها

 

 

دنیای قصه‌های کودکان پُر است از اتفاقات رؤیایی و خیال‌پردازی‌های شیرین. از سرزمین اسرار آمیز دیوها و پریان، تا جهان حیوانات؛ از سفر در زمان و رفتن به سیاره‌های دور، تا آن‌جا که هر حیوانی لب به سخن می‌گشاید و می‌تواند دوستی خیالی باشد برای کودکان، آن‌جا که عروسک‌ها و اشیا جان می‌گیرند و درخت‌ها و گل‌ها با آدم حرف می‌زنند.

 «ماهک و غول سرزمین پارچه‌ها» یکی از همین داستان‌های خیالی است که کودک را با خود به سفری باور نکردنی می‌برد. این قصه از فضایی شاد و تصاویری زنده برخوردار است؛ ارزش دادن به خیال‌پردازی، ایجاد فضایی زنده در ذهن کودک و هماهنگی رنگ، صدا و تصویر در این داستان جایگاهی ویژه دارد که می‌تواند نقش مهمی در پویایی و خلاقیت ذهن کودک ایفا نماید.

ماهک(شخصیت اصلی داستان) همراه مادرش به خرید می‌رود. او پارچه‌ای را برای خود انتخاب می‌کند تا مادرش برایش لباسی بدوزد  و این لباس و نقش ونگار آن دست مایۀ‌ ماجراهای این داستان می‌شود. طرح پارچۀ لباس ماهک، تصویر آدم فضایی‌ها است. ماهک متوجه می‌شود که از لباسش نوری می‌آید. او و عروسکش، کوچک می‌شوند و به سرزمین پارچه‌ها می‌روند، آن‌جا متوجه می‌شوند پای فرمانروای آدم فضایی‌ها لای دوخت لباسش گیر کرده است. ماهک با مهربانی پای فرمانروا را در می‌آورد، ادامۀ قصه نیز ماجراجویی‌های ماهک و عروسکش در نقش و نگارهای پارچه‌های دیگر و پیدا کردن ملکه‌ آدم فضایی‌ها است! برای کشف و با خبر شدن از سفرهای باور نکردنی ماهک می‌توانید این کتاب را از کتابخانه‌های عمومی شهر خود امانت بگیرید.

بدون شرح

جمع خوانی

نشست جمع خوانی کتاب "قصه ما همین بود" با حضور اعضای فعال در کتابخانه عمومی شهید باهنر مورخ 97/9/19 برگزار شد.

جملات زیبا درباره کتاب و کتابخوانی

                                     

کتاب را نخوانید که بخوانید!

کتاب را بخوانید که بیدار شوید …

*

برای نابود کردن یک فرهنگ

نیازی نیست کتابها را سوزاند

کافیست کاری کنید مردم آنها را نخوانند . . .

(ویکتور هوگو)

*

خواندن بی اندیشه بیهوده است ؛

و اندیشه بدون خواندن خطرناک …

(کنفوسیوس)

*

اگر میخواهی راحت باشی کمتر بدان واگر میخواهی خوشبخت باشی بیشتر بخوان ؛

با اینحال ، خوشبختی را بر راحتی های زودگذر ارجح بدان …

*

برگهای سبز با رگبرگهای سفید، باعث میوه دادن درخت می شوند ؛

و برگهای سفید با رگبرگهای سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها …

*

از کتابفروشی پرسیدند : وضع کسب و کارت چگونه است؟

گفت : بسیار بد ، چون آنهایی که پول دارند اهل مطالعه نیستند و آنهایی هم که سواد دارند پول ندارند !!!

*

مساله این نیست که خرید کتاب چقدر گرون تموم میشه،
مساله اینه که اگر کتاب نخونی چقدر برات گرون تموم میشه!

*

به عقیده‌ی کرم بسیار عجیب و احمقانه است که انسان کتاب‌هایش را نمی‌خورد …
( تاگور)

*

مطالعه کتاب یعنی استحمام مغز
مطالعه کتاب یعنی تبدیل ساعات ملامت بار به ساعات لذت بخش

*
تفاوت بسیاراست بین کسی که با شوق وحرارت کتابی را مطالعه میکند،
باآدم خسته ای که میخواهد با کتاب، خستگی خود را رفع کند

*

وقتی دانشمندی از آموختن به دیگران دریغ میکند

در واقع علم را اسیرکرده است وخود نگهبانی آنرا می دهد .

*

عارفی را گفتند:
کتابی درزمینه اخلاق معرفی کنید
فرمود: لازم نیست یک کتاب باشد
یک کلمه کافیست
که بدانی خدا می بیند

برشی از کتاب

      

"عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن ،عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست،که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند، می چزاند. می کوبد و می دواند. دیوانه به صحرا!

گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست و قلبش عشق است.در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده . شاید نخواهی هم .شاید هم بخواهی و ندانی .نتوانی که بدانی .عشق ،گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گِل آلوده ی تو که دیواری را سفید می کنند.عشق،خود مرگان است! پیدا و نا پیداست، عشق. گاه تو را به شوق می جنباند.و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد.حالا سلوچ کجاست؟ این چاهی است که تو در آن فرو کشیده می شوی؛ چاهی که مرگان در آن فرو کشیده می شود .سلوچ کجاست؟ 

"نه کاری بود نه سفره ای.هیچکدام. بی کار سفره نیست و بی سفره، عشق، بی عشق سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست، خنده و شوخی نیست؛ زبان و دل کهنه می شود، تناس بر لبها می بندد، روح در چهره و نگاه در چشم هامی خشکد، دست ها در بیکاری فرسوده می شوند و بیل و منگال و دستکاله و علفتراش در پس کندوی خالی، زیر لایه ی ضخیمی از غبار رخ پنهان می کند."

"دو نفر آدم وقتی ناچارند با هم سر کنند ،رنگ و رشته های خاص و کشمکش های خاصی آن ها را به هم گره می زند.در هر حال ،از کشمکش .پنهان یا آشکار.پرهیز نمی توان بکنند.درست مثل اینست که رشمه ای به دور دستها،شانه ها،پاها و گردنهاشان پیچیده و هر سر این رشمه به دست دیگری باشد.بندی همدیگر .در این کشمکش – که انگار اجباریست –نزدیک به هم اگر بشوند،خفقان می گیرند و دور اگر بشوند ترس برشان می دارد.سر رشمه اگر از دست ها نگریزد ،به هر حال ،کشمکش بر قرار می ماند."

بدون شرح

      

برشی از کتاب

     

دختر دوازده ساله ای بودم که بهمراه دایه و عروسکم مرا بخانة شوهر فرستادند . از آن زمان تا این ساعت که بیست سال از سّنم میگذرد همه را در شهر بوده ام . آن حارث بیرحم و انضاف حتّی نمیگذاشت برای یک تغییر آب و هوای دو سه روزه بکسانم در ده سر بزنم . نمیدانم بدرگاه خدا چه گناهی کرده بودم که پیش از مردونم گرفتار یک چنین مار هفت سر و بیِکرداری شده بودم . زندگی خاموش و یکنواخت دِه ، آنهم در حالتی که نه پدری برای آدم مانده نه مادری ، و خواهری هم که داشته است بیست فرسخ دوتر پرت و پلا شده است ، طبیعی است که لطفی ندارد ؛ امّا این هم چنگی بدل نمیزند که زنی همینقدر که نامش زن شده است ناگزیر باشد تا عمر دارد مثل نعل آستانة در بزندگی پرستوه و مشقّت بار خانة یک مرد نامرد میخکوب شده باشد و از لذّات شرعی و عرفی آن جز سائیده شدن زیر پاها چیزی سر در نیاورد ؛ زندگی ده نشینی را با همة یکنواختی ها و بیش و کم هایش من هزار بار باین نوع زندگی ، که نه زندگی بلکه اِسارت و بدتر از آن زنده بگوری است ، ترجیح میدهم . امّا افسوس ، صد افسوس !

صحبتها و درد دلهای وی پایانی نداشت . سید میران در عوض او پیش خود آهسته گفت :
ـ افسوس ، صد افسوس که شهر فریبنده دست از دامنم برنمیدارد ؛ زیبائی و پول دو چیزند که همیشه انسان را خوشبخت نمیکنند !

جملات الهام بخش

               

برشی از کتاب

لابد چون مدتى در ایران مانده بود، حرف حساب از مغزش تبخیر شده. (ثریا در اغما – صفحه ۱۳۰)

بعد از یک حد بدبختى، یا یک حد خوشبختى، همه مثل هم مى‌شوند و آدم نمى‌تواند هیچ چیز را درست تشخیص بدهد. معلوم نیست کى بد است و کى خوب است… چون همه مثل هم‌اند. (ثریا در اغما – صفحه ۱۳۸)

به خاطر شب آخرهفته، ترافیک خیلى سنگین است و به نظر مى‌رسد مردم دنیا از هر طرف مى‌ریزند توى پاریس. پاریس براى همه آخرِ خط است. هرکس خسته و مانده و رانده است و هرجا هست آخر مى‌آید اینجا. هیچ کس از پاریس اگر عقل داشت هیچ جا نمى‌رود. فقط منم که ناشناس در غروب از پاریس محو مى‌شوم. دلم مى‌خواهد لیلا آزاده با ما بود. (ثریا در اغما – صفحه ۱۴۲)

پاریس مامن سنتى و تاریخى ناراضیان تاریخ بشر است. (ثریا در اغما – صفحه ۱۷۵)

من دلم می‌خواهد هوار بزنم. زندگى ساده و خوب فرانسه. گهواره و گور دانش و ادب. فردا که جمعه باشد ما مى‌رویم بوردو. آنقدر زندگى مى‌کنیم تا بمیریم. در آبادانِ شما، بچه‌ها آنقدر مى‌میرند تا زندگى کنند. (ثریا در اغما – صفحه ۱۹۲)

اصل این حقیقت ایمان است، که بزرگترین و آخرین حقیقت هم هست – و فقط چشم جهان آن را مى‌بیند، آنهایى که این حقیقت را نمى‌بینند، در یک اغماى ابدى از هستى و همه چیزش هستند. (ثریا در اغما – صفحه ۲۲۳)

هیچى احمقانه‌تر از این نیست که آدم بخواهد توى تلفن به یک نفر بگوید دوستت دارم و طرف بگوید چى گفتى؟ صدا نمیاد! (ثریا در اغما – صفحه ۳۷۰)

زندگى ساده است. تو را از شکم مادر مى‌آورند اینجا. به تو انید و عظمت دنیا را نشان مى‌دهند. بعد توى دهانت مى‌زنند، همه چیز را از دستت مى‌گیرند و مى‌گذارند مغزت در کوما متوقف شود، صفر. انصاف نیست. (ثریا در اغما – صفحه ۳۷۰)

حدیث هفته

معرفی و جمع خوانی کتاب

کتاب "میرزا کوچک خان جنگلی" به مناسبت سالروز شهادت میرزا کوچک خان جنگلی با حضور اعضای فعال کتابخانه  در کتابخانه شهید باهنر معرفی و جمع خوانی گردید