برشی از کتاب
دختر دوازده ساله ای بودم که بهمراه دایه و عروسکم مرا بخانة شوهر فرستادند . از آن زمان تا این ساعت که بیست سال از سّنم میگذرد همه را در شهر بوده ام . آن حارث بیرحم و انضاف حتّی نمیگذاشت برای یک تغییر آب و هوای دو سه روزه بکسانم در ده سر بزنم . نمیدانم بدرگاه خدا چه گناهی کرده بودم که پیش از مردونم گرفتار یک چنین مار هفت سر و بیِکرداری شده بودم . زندگی خاموش و یکنواخت دِه ، آنهم در حالتی که نه پدری برای آدم مانده نه مادری ، و خواهری هم که داشته است بیست فرسخ دوتر پرت و پلا شده است ، طبیعی است که لطفی ندارد ؛ امّا این هم چنگی بدل نمیزند که زنی همینقدر که نامش زن شده است ناگزیر باشد تا عمر دارد مثل نعل آستانة در بزندگی پرستوه و مشقّت بار خانة یک مرد نامرد میخکوب شده باشد و از لذّات شرعی و عرفی آن جز سائیده شدن زیر پاها چیزی سر در نیاورد ؛ زندگی ده نشینی را با همة یکنواختی ها و بیش و کم هایش من هزار بار باین نوع زندگی ، که نه زندگی بلکه اِسارت و بدتر از آن زنده بگوری است ، ترجیح میدهم . امّا افسوس ، صد افسوس !
صحبتها و درد دلهای وی پایانی نداشت . سید میران در عوض او پیش خود آهسته گفت :
ـ افسوس ، صد افسوس که شهر فریبنده دست از دامنم برنمیدارد ؛ زیبائی و پول دو چیزند که همیشه انسان را خوشبخت نمیکنند !