حدیث هفته
لقمان حكیم پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار، و هرچه بر زبان راندی، بنویس. شبانگاه همه آنچه را كه نوشتی، بر من بخوان. آنگاه روزهات را بگشا و طعام خور. شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند. دیروقت شد و طعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هرچه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم، هیچ نگفت. شب، پدر از او خواست كه كاغذها بیاورد و نوشتهها بخواند. پسر گفت: امروز هیچ نگفتهام تا برخوانم. لقمان گفت: پس بیا و از این نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قیامت، آنان كه كم گفتهاند، چنان حال خوشی دارند كه اكنون تو داری.
در یکی از نخستین روزهای ماه اکتبر ۱۸۱۵، تقریبا یک ساعت پیش از غروب آفتاب، مردی که پیاده سفر میکرد، داخل شهر کوچک دینی میشد. سکنه کمیابی که در آن لحظه جلو پنجرهشان، یا بر آستانه خانهشان بودند، این مسافر را با یک نوع اضطراب مینگریستند. مشکل بود که راهگذری با ظاهری فلاکتبارتر از این دیده شود. این، مردی بود میانه بالا، چهارشانه، تنومند، در کمال سن. ممکن بود چهل و شش یا چهل و هشت سال داشته باشد. کلاهی با آفتابگردان چرمی متمایل به پایین، قسمتی از چهره سوخته شده از تابش آفتاب و وزش باد و خیس شده از عرقش را میپوشاند. پیراهنش از متقال درشت زرد، بسته شده به گردنش با لنگر کوچکی از نقره، سینه پشمآلودش را نمایان میگذاشت. کراواتی داشت به شکل طناب، به گردن پیچیده؛ شلواری از کتان آبی مستعمل و از هم گسیخته، یک زانویش سفید، زانوی دیگرش سوراخ؛ نیمتنه کهنهای خاکستری رنگ و پاره پاره، وصله خورده به یک آرنج با ماهوت سبز دوخته شده با ریسمان؛ بر پشت یک توبره سربازی، کاملا انباشته، به خوبی مسدود، و بسیار نو؛ بر دست چوبدستی بزرگ گردهدار؛ پاها بیجوراب در کفشهایی نعلدار؛ سر چیده شده، و ریش، بلند.





نگاه کن! به محلِ غروبِ آفتاب نگاه کن… آن کاروانِ شتر را ببین. بارِ آن شتران که میبینی، همگی بهفرمان تو فراهم آمده است… اصلترین پیروزهٔ نشابور و سرخترین زرِ زرگرانِ بغداد برای رنگِ آبی و جگری که خواسته بودی…
گوهرشاد خاتون را میگویم. حالا البته دو صدسال است که ما نیز مشغولِ توسعهٔ حرم رضوی (ع) به سبکِ خادم حرمین شریفین هستیم. سنگ از ایتالیا میآوریم و رنگ از فرانسه. اما من یکی کمتر به خاطر دارم که برای عتبه بوسی حرمِ مطهر از صحنی غیر از صحنِ گوهرشاد وارد شده باشم. که همرنگ آبی کاشیهاش را میشناسم و همرنگ سرخِ بندهاش را. فاتحه از دور بسیار خواندهام برای این زن. هرات فرصتی است تا کنارِ منارههای خونآلود، کلاهِ درویشی سبزی ببینی که تحتِ آن قبه، گوهرشاد خاتون و شوهرش شاهرخ میرزا و پسرانشان آرمیدهاند. فرصتی است تا فاتحهای بخوانی از نزدیک و بدانی روضهٔ خلد برین خلوت درویشان است…





من جز زیبایی ندیدم،آنها کسانی بودند که خداوند سرنوشتشان را شهادت رقم زده بود.آنها با شهادت خویش به جایگاه ابدیشان بازگشتند.اما خداوند به همین زودی تو و آنها را در یک جا گرد خواهد آورد.تو باید پاسخگوی کردارت باشی و در آن دادگاه پاسخ دهی.نیک بنگر که در آن دادگاه پیروزی و سرافرازی از آن کیست؟
مادرت به عزایت بنشیند ای پسر مرجانه
زبان علی در کام زینب می چرخید،پس از بیست سال گویی علی ایستاده است و سخن می گوید.
همه جا ساکت شد.همه جا سکوت بود.
به جان خودم سوگند که سالارم را کشتی.خاندانم را نابود کردی.شاخه هایم را بریدی. ریشه هایم را گسستی.اما با این همه جنایت دلت خرسند است.پس شاد باش.
ابن زیاد درمانده شد،گفت:این زنی است که واژه ها را به هم می بافد و شاعرانه سخن می گوید.پدرش نیز این گونه بود.
زینب به بلندی پاسخ داد:شاعرانه سخن گفتن کجا در حالی که من دارم،زمانی برای سرودن شعر نیست آنچه من گفتم پرتویی از شعله های درون سینه ام بود و بس......
دیشب باز خواب دیدم به مندرلی رفته ام. انگار کنار در باغ ایستاده بودم و تا مدتی نمی توانستم وارد شوم، چون راهم را بسته بودند. به میله های آهنی در، قفل و زنجیر زده بودند. در عالم رویا دربان را صدا زدم، ولی جوابی نشنیدم و وقتی از میان میله های زنگ زده نگاه کردم، دیدم که اتاق دربان متروک بود.
از دودکش، دودی برنمی خاست و پنجره های کوچکِ مشبک، باز و خالی بودند. بعد مثل همه ی کسانی که خواب می بینند ناگهان از نیرویی فوق طبیعی برخوردار شدم و مانند اشباح از دری که مقابلم بود عبور کردم. راه ماشین رو در برابرم مثل همیشه پرپیچ وخم امتداد می یافت، اما همین که جلو رفتم پی بردم که تغییری در آن رخ داده: حالا باریک و متروک بود، نه مثل جاده ای که می شناختیم. ابتدا گیج شدم و چیزی نفهمیدم، اما وقتی سرم را پایین بردم تا به شاخه ی آویزانی نخورد، به آن چه روی داده بود پی بردم. طبیعت به حال خود برگشته بود و رفته رفته به روش موذیانه و کند خود، با انگشتان بلند و چسبانش راه را در میان گرفته بود. جنگل که همیشه، حتی در گذشته تهدید آمیز بود، عاقبت پیروز شده بود. بوته ها و درختان تیره و مهار ناپذیر در حاشیه های جاده کمین کرده بودند. درختان آلش که با تنه های سفید و برهنه، تنگ هم روییده بودند و شاخه ها را به یکدیگر می ساییدند، گویی به نحوی عجیب یکدیگر را در آغوش می کشیدند و بالای سرم سقفی گنبدی مثل رواق های کلیسا می ساختند. درختان دیگری هم بودند که نوع شان را نتوانستم تشخیص دهم، کاج های پت و پهن و نارون های رنج دیده ای که در میان آلش ها پراکنده بودند و به آن ها تنه می زدند، همراه با بوته های هیولا وار دیگری که هیچ یک را به خاطر ندارم، از دل زمین ساکت سر برآورده بودند.
جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟ جواب داد: آدمهایی که میآیند و میروند و گدای کوری که در خیابان صدقه میگیرد.
بعد آینهی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه میبینی؟ جواب داد: خودم را میبینم.
دیگر دیگران را نمیبینی! آینه و پنجره هر دو از یک مادهی اولیه ساخته شدهاند، شیشه. اما در آینه لایهی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمیبینی. این دو شی شیشهای را با هم مقایسه کن.
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را میبیند و به آنها احساس محبت میکند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده میشود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقرهای را از جلو چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.


وقتی که مرد، حتی یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد. بچههای محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بیدرد و بیکس. و این لقب هم چقدر به او میآمد نه زن داشت نه بچه و نه کسوکار درستی.
شنیده بودیم که چند تایی برادرزاده و خواهرزاده دارد که آنها هم وقتی دیده بودند آبی از اجاق عموجان و دایی جان برایشان گرم نمیشود، تنهایش گذاشته بودند.
وقتی که مُرد، من و سه چهار تا از بچههای محل که میدانستیم ثروت عظیم و بیکرانش بیصاحب میماند، بدون اینکه بگذاریم کسی از همسایهها بفهمد، شب اول با ترس و لرز زیاد وارد خانهاش شدیم و هر چه پول نقد داشت، بلند کردیم. بعد هم با خود کنار آمدیم که: این که دزدی نیست تازه او به این پولها دیگر هیچ احتیاجی هم ندارد. تازه میتوانیم کمی هم از این پولها را از طرفش صرف کار خیر کنیم تا هم خودش سود برده باشد و هم ما...
اما دو روز بعد در مراسم خاکسپاریاش که با همت ریش سفیدهای محل به بهشت زهرا رفتیم، من و بچهها چقدر خجالت کشیدیم.
موقعی که ١۵٠ بچه یتیم از بهزیستی آمدند بالای سرش و فهمیدیم مرفه بیدرد خرج سرپرستی همه آنها را میداده، بچههای یتیم را دیدیم که اشک میریختند و انگار پدری مهربان را از دست دادهاند از خودمان پرسیدیم: او تنها بود یا ما؟
جبریل دست به پشتِ مصطفا بازنهاد، گفت: �در این راه عجایبها بینی و معانیِ آن بِنَدانی تا من تو را نگویم. و مُنادیان تو را از هر سوی آواز دهند. نِگَر تا اجابت نکنی! به آخر من تو را بگویم که آن چیست.�
پس بُراق فرا رفتن آمد میانِ آسمان و زمین. هرچند که چشم کار کردی، به یک گام نهادی. چون به بالایی رسیدی، پایش دراز گشتی و دستش کوتاه گشتی. چون فرا نَشیب رسیدی، دستش دراز گشتی و پای کوتاه.
زمانی برفت ...
پس من دیدم دو مرد را: یکی خفته و یکی ایستاده و سنگ میآرد و سرِ این مردِ خفته خُرد میشکند و سرش هم چُنان درست میشود که بود. پس سنگی دیگر میآرد و سرش میشکند هم چُنان.
پس مرا گفت: �برو از پیش!�
من برفتم. دو مرد را دیدم: یکی نشسته و یکی ایستاده، در دستِ او قلابهایی آهنین و در گوشه دهانِ این مردِ نشسته میافگند و میکِشد و پس در گوشه دیگر از دهانش هم چُنین قلابی میافکند و میکِشد.
من گفتم: �سُبحانَ الله!�
پس مرا گفت: �برو از پیش!�
پس برفتم. مردانی را دیدم برهنه و زنانی برهنه وآتشی از زیرِ ایشان میآید.
پس برفتم. جویی دیدم از خون و مردی در آن جوی بانگ میدارد. و بر کنارِ جوی مردی بود که سنگها جمع میکرد و به آتش آن سنگها میتافت تا چون جَمَره آتش میگشتند و هرگاه که این مرد که در جوی خون بود نزدیک میرسید، یکی از آن سنگها در دهانِ او مینهاد.
من گفتم: �سُبحانَ الله!�
پس مرا گفت: �برو!�
پس برفتم ساعتی. بیشهای دیدم و در آنجا کودکان بسیار. و در میان ایشان پیری بود که از درازی که بود سرش را نمیشایست دید.
من گفتم: �سُبحانَ الله! این کیست؟�
پس مرا گفت: �برو!�
من برفتم. درختی دیدم که اگر خلق جمع شوند، جمله این درخت سایه کُند همه را. و در زیرِ درخت دو مرد بودند: یکی هیمه جمع میآورد و یکی آتش میافروخت. من گفتم: �این چیست؟�
پس گفت: �برو!�
پس برفتیم تا برسیدم به درجهای عظیم، که من هرگز بزرگتر از آن درجهای ندیده بودم. و بر آن درجه، شهری دیدم بنا نهاده خِشتی از زر و خِشتی از سیم. و ما به درِ آن شهر رفتیم و در بگشودند و جماعتی مردان پیشِ ما آمدند: بعضی از ایشان نیکو - چنان که من نیکوتر از ایشان ندیده بودم - و بعضی زشت - چنان که من زشتتر از ایشان ندیده بودم.
پس فریشتهای ایشان را گفت: �بروید و خود را در آن چاه اندازید!� ایشان برفتند و در آن چاه افتادند و چنان نیکو گشتند که از آن نیکوتر صورتی نباشد.
من گفتم: �سُبحان الله! این چیست؟�
پس مرا گفت: �از پیش برو!�
من ساعتی از پیش برفتم. شهری دیگر را دیدم فراختر و روشنتر از آن شهرِ نخست. و در میانِ شهر جویی بود، آبش سپیدتر از شیر. و جماعتی مردان بودند در آنجا و میدویدند بدین شهر و اهلِ آن را در جوی مینهادند و سپید و روشن برمیآمدند.
من گفتم: �سُبحانَ الله!�
امیرکبیر
نویسنده: فرهاد حسنزاده
انتشارات: مدرسه
تعداد صفحات: ۸۸
پیام آور آگاهی، آبادی و آزادی...
چرخهای ارابّۀ تاریخ گاهی کند و آرام و گاهی با سرعت و پرشتاب مسیر پر پیچ و خم این سرزمین پر رمز و راز را درنوردیده است. آنگاه که پادشاهان و امیران حُکمشان چون حُکم خدایی لازم الاجرا بود و جهانشان محصور در اندیشهای خُرد و دست و پا گیر... در آن زمان که هیچکس را یارای بیدار نمودن ملت خواب آلود و ضعیف نبود، شهابی درخشان از قلب آسمان ایران گذر کرد...
آسمان دیروزهای این سرزمین را که بنگریم ستارگانی پرفروغ خواهیم دید که روشنای اندیشه و اقتدار گامهایشان، روشنی بخش و آبادگر این مرز و بوم بوده است. گذری بر کتاب تاریخ به ما خواهد گفت؛ شرح حال قهرمانیها و سرگذشت دلاوریهای بزرگانی چون میرزا تقی خان امیرکبیر را...
میرزا تقی خان امیرکبیر، قهرمان ملی تاریخ ایران، آزادی، استقلال، اقتدار و آگاهی را برای ملت ایران به ارمغان آورد، او سیاستمداری کارکشته و مقتدر و زمامداری خیرخواه برای ملت بود که با ظلم و فساد دربار و سلطۀ استعمار مبارزه کرد.
برای آشنایی و شناخت بهتر قهرمانی چون امیرکبیر، کتابهای فراوانی وجود دارد که میتوان کتاب "امیر کبیر" انتشارات مدرسه را به عنوان یکی از بهترین نمونههای موجود معرفی نمود. داستان زندگی امیرکبیر حکایتی است خواندنی و جذاب از دوران کودکی او تا جایگاه صدراعظم و خدمات کم نظیرش. این کتاب به قلم فرهاد حسنزاد یکی از نویسندگان توانای کودک و نوجوان نوشته شده است که به خوبی میتوان پختگی و رسایی نثر او را در این اثر احساس کرد. کتاب "امیر کبیر" داستان کودکی است که "نه میخواهد نوکر باشد و نه میخواهد نوکر داشته باشد"، او میخواهد ایرانش، سرزمین مادریاش آباد باشد و آزاد.
در این کتاب با شیوهای روایت گونه از سرگذشت امیر کبیر و یک دوره تاریخی مهم از ایران آشنا میشویم. از زمانی که وزیر با کفایت ایران، کودکی است خردسال که در باغ و عمارت درباری مشغول بازی است و جرقههای آگاهی و حقیقت در ذهنش شکل میگیرد، تا دورانی که جهل را میوۀ تلخ فقر و بیارادگی این ملت مییابد او با خدمات و اصلاحات بنیادین خود چهرۀ تازهای از ایران را به جهان مینمایاند. وزیر پر ابهت و مقتدر ایرانی که قدرت اندیشه و ارادهاش فرازی از تاریخ ایران را طلایی میگرداند و نامش را برای تمام تاریخ این سرزمین جاودان و همیشگی میسازد.
این کتاب، همپای داستان زیبا و جذابی که دارد اطلاعات بسیار مفیدی نیز از تاریخ ایران در زمان حکمرانی سلسلۀ قاجار به خواننده میدهد که اثرگذاری و فایدۀ آن را دو چندان کرده است.



دانش آموزان مدرسه ابن سینا مورخه 97/10/17 از کتابخانه عمومی شهید باهنر بازدید کردند.
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:
عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.
ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.

حالا همه ی اهل محل به سیاوش توجه می کردند. هرجا می رفت، در صف نان و مغازه و لبنیاتی، او را با انگشت به هم نشان می دادند و پچ پچ می کردند و سر تکان می دادند. سیاوش کم کم داشت از این وضعیت کلافه می شد.
غروب بود، سیاوش و دوستانش در پارک گل بهار جلسه داشتند. همه نشسته بودند و چشم به دهان سیاوش دوخته بودند. سیاوش سرش را پایین انداخته بود و انگشتان دستش را توی موهای سرش فرو برده بود.
یوسف گفت: «چی شده سیاوش! از چی می ترسی؟»
سیاوش سر بلند کرد و گفت: «قضیه حسابی جدی شده. من اصلاً فکرش را نمی کردم این ُ طوری بشود.»
محمدعلی دستی به موهای ژل زده اش کشید، تار موهای جلوی سرش را دور انگشت پیچ داد و خنده خنده گفت: «ناراحت نشو سیاوش، اما از قدیم گفته اند یک دیوانه سنگی تو چاه می اندازد و صد تا آدم عاقل را سر کار می گذارد!»
بابک به محمدعلی توپید: «معلومه چی می گویی؟ یعنی سیاوش دیوانه است؟»

از آن میان، پیری پرسید: نام او را چه کرده ای، ای عبدالمطلب؟
- محمّد.
- از چه رو محمّدش نام کردی؛ با آنکه پیشتر در میان پدران و خویشانت این نام نبود؟
عبدالمطلب بر آن شد که قصه آن رؤیای عروسش را باز گوید. لیک به ناگاه در خاطرش آورد که آن راز باید که پوشیده ماند. پس لختی به اندیشه اندر شد و آنگاه گفت: ... تا سپاسگزار الله در آسمان و دوستار بندگان او در زمین باشد...







هنگامی که برادرزاده ام آمد، بحیرا، ژرف در او نگریست...
مرا و محمّد را نگاه داشت. در اینگاه دریافتم که او با ما سخنی دارد...
بحیرا شتابناک، به میان دو کتف محمّد نگریست. چو آن نشان خزگونه مای به سیاهی را دید، در دیدگانش اشک جوشیدن گرفت...
سوگند به خداوندی که جان بحیرا در دست اوست، که وی، هموست: همو که تورات و انجیل مژده آمدنش را داده اند...
چه نیکور روزی بود امروز، برای من!







- نیمروز خوش، ای پسر عمو!
- نیمروز خوش، ای ابالقاسم!
صدا از عموزاده اش، علیِ کوچک و همسرش خدیجه بود؛ کودک و زنی که مهربان ترین کسان به محمد و وفادارترین ایشان به او بودند...
خدیجه و علی، دو فرسنگ راه مکه تا پای کوه حرا را با شتر پیموده بودند. پس، نیمی از یک ساعت سنگلاخ های سیاهِ خشن کوه را از زیر پا گذر داده بودند تا برای محمد آب و طعام بیاورند.