برشی از کتاب
من جز زیبایی ندیدم،آنها کسانی بودند که خداوند سرنوشتشان را شهادت رقم زده بود.آنها با شهادت خویش به جایگاه ابدیشان بازگشتند.اما خداوند به همین زودی تو و آنها را در یک جا گرد خواهد آورد.تو باید پاسخگوی کردارت باشی و در آن دادگاه پاسخ دهی.نیک بنگر که در آن دادگاه پیروزی و سرافرازی از آن کیست؟
مادرت به عزایت بنشیند ای پسر مرجانه
زبان علی در کام زینب می چرخید،پس از بیست سال گویی علی ایستاده است و سخن می گوید.
همه جا ساکت شد.همه جا سکوت بود.
به جان خودم سوگند که سالارم را کشتی.خاندانم را نابود کردی.شاخه هایم را بریدی. ریشه هایم را گسستی.اما با این همه جنایت دلت خرسند است.پس شاد باش.
ابن زیاد درمانده شد،گفت:این زنی است که واژه ها را به هم می بافد و شاعرانه سخن می گوید.پدرش نیز این گونه بود.
زینب به بلندی پاسخ داد:شاعرانه سخن گفتن کجا در حالی که من دارم،زمانی برای سرودن شعر نیست آنچه من گفتم پرتویی از شعله های درون سینه ام بود و بس......