یک هوا شکسته شده ای نادلی خان 
نادلی سر برداشت به ستار نگریست و گفت 
شکسته هِن, چرا زبانت نمیچرخد که به گویی پیر شده ام؟ 
نه پیر که نشده ای. اغراق میکنی. پیر نشده ای. 
خود تو هم پیر شده ای. زَ بِکهایت زده بیرون. شقیقه هایت هم به همچنین. 
ستار به طعنه گفت من که پیشتر پیر بودم. 
نادلی نا گیر کنایه ی حرف ستار در پی حرف خود گفت 
برای یک لقمه نان هان. نه من باور نمیکنم که آدمی مثل تو 
برای یک لقمه نان خودش را اینجور پیر و شکسته کند. 
نه تو ستارخان. اصلا نمیآید که در بند یک لقمه نان باشی. 
ستار به جواب نادلی از او پرسید؟ کی از من شنیده ای که دارم برای یک لقمه نان 
خودم را پیر میکنم؟ 
نادلی گفت نگفتم که این حرف را از تو شنیده ام. اما به نظرم اینجور میرسد. 
درست به نظرت میرسد. درست درست. من اصلا خوش ندارم خودم را برای یک لقمه نان 
پیر کنم. 
همین اما من جویایم بدانم برای چی؟ برای چی عمر تلف میکنی؟ 
این را میدانم که استخوانهای شقیقه هایت برای یک لقمه نان نیست که زده بیرون. 
اما چیزی را که نمیدانم این است که پس برای چی؟ برای چی خودت را کرده ای یک 
دوک؟ 
برای چی؟ 
ستار نیم سیگاری از جیب خود بیرون آورد و آن را بیشتاب روشن کرد. 
دودِ پُک اول را بیرون داد و گفت در واقع داری از من میپرسی که چرا و برای چه 
زندگی میکنم هان؟ 
هان همین 
ستار پرسید چرا همچو سؤالی باید به خاطر آدم خطور کند؟ 
نادلی پرسید چرا همچو سؤالی نباید به خاطر آدم خطور کند؟ 
ستار پسِ درنگی کوتاه همراه لبخندی پخته به تصدیق پرسش نادلی گفت 
راستی هم. راستی چرا نباید همچو سؤالی به خاطر آدم خطور کند؟ 
سپس آرام خندید و گفت هِ چه حرف پرتی زدم من این سؤال باید خیلی قدیمی باشد. 
خیلی کهنه و قدیمی. 
نادلی گفت نمیدانم این را نمیدانم. اما هرکسی که به هم چه سؤالی به رسد تازه او 
انگار اولین کسیست که به این سؤال رسیده. 
اقلا من خیال میکنم که آدم, هر آدمی که به هم چه گرهی بر به خورد, باید از راه 
دل خودش 
به این سؤال رسیده باشد. باید این سؤال در خود آدم پیدا شود تا برایش معنا 
داشته باشد نه اینکه از زبان دیگران شنیده باشد.